نرگس مستانه



خیلی بده...

سنگ صبور باشی و همه بیان باهات درد و دل کنن،


توأم سعی کنی آرومشون کنی و آخرم بخندونیشون...


اما وقتی خودت دلت گرفت...


کسی نباشه که با حرفاش حداقل یکمی آرومت کنه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:51 توسط نرگس  | 
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم

باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.


  • خانه
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
نوشته‌های پیشین
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
پیوندها
  • jame
  • asheghane
BLOGFA.COM